دوستان عزیز در این وبلاگ برای من پیام نگذارند
چون نشانی وبلاگ من تغییر کرده است . با سپاس .
به اطلاع می رساند که وبلاگ من به آدرس زیر انتقال پیدا کرد :
www.khajat.parsiblog.com
در توري با صدا بسته شد . مدت ها بود كه صدا مي داد : سـمباده بر اعصاب ، اما همين طور مانده بود . رنگ ها را بر زمـين گذاشت و بـــه تابلوي نيمه كاره اش نگاه كرد . نيمي از تابلو سـفيد سفيـد بود و نيم ديگر چهره اي ناتمام . فكر كرد كه همـــــــيشه دو نيمـــه نمي توانند همديگر را كامل كنند ، گاهي تمام شدن يكي يعني حذف ديگري و ازاين فكر تكراري حالش به هم خورد . سوز سـردي مي وزيد و آسمان از ابرها دل پري داشت . سه روزي مي شد كه نادر تركش كــرده بود و سه روزي مي شد كه سر كار نرفته بود .
ـ بالاتر از اخراج كه نيست . نه بچه اي دارم و نه آن قــــدر مفلسم كه بخوام درسي رو كه دوست ندارم هي وراجي كنم و.. عـشق به تدريس هم بماند براي آدم حسابي ها !
ناگهان چشمش افتاد به دو چشمي كه از پشت نرده هاي دور حياط نگاهش مي كرد . چشم نگران عقب عقب رفت ، عقب تر و بــا صداي دويدن دو پا گم شد . اين بار اول نبود ، مادرش هم كه گـاهي بــه سراغش مي رفت دائم غر مي زد كه دور اين حياط كوفـــتي را ديوار بكشد ...
ـ بابا مردم حريصن ... با اين سر و وضع ميايي توي حياط و دو سـاعت مي ايستي به كشيدن شكلك ... ايـــن مردهـــا اگـــه بفهـــمن يه زن بي روسري ايستاده پشت ديوار... لعنت بر شيطون !
اما مـادر مــرد و آن دو چــشم دونــده و رنــگ هــاي من و اين حياط مسئله ساز همين طور ماند كه ماند ، بـــا نــــرده هاي توري فلزي و موردهايي كه در گل هاي كاغذي مي پيچيدنـــد و او را از خيابان جدا مي كردند .
نادر هم از اين نق و نوق ها داشت ، البته او چـــــون تحصيل كرده ي حقوق بود بايد به رشته اش احترام مي گذاشت كه مي گذاشت به عبارتي : رودربايستي با خود ! پس سعي مي كـرد كـــه دلايل اجتماعي غليظي پيش بكشد كه البته در اين كار زياد مـاهر نبود .
صداي قار قار كلاغي افكارش را به هم ريخت : سياه ســـياه ايستاده بود با نوكي كه يك سوم از هويتش بود و چشماني كه انگار هيچ چيز را ارزيابي نمي كرد ، فقط نگاه مي كرد و نگاه مي كــــرد و ... كسي چه مي داند براي چه يا كه ؟
حس كرد كه لبانش مي خارد و وقتي كه دست بالا بـــرد حتم داشت كه رنگ سياه چسبيده بر انگشتش آنها را سيــاه خواهـد كرد ، كرد!
و با آستين بر لبانش كشيد .
ـ چه سوز سردي !
نور كمتر شده بود و اين يعني خم شدن خورشيد . حــس كـــرد دانـه برفي بر بيني اش نشست . به آسمان نگاه كرد و توانست دانه هاي ديگر را تشخيص دهد ، يك دانه ديگر بر بوم نقاشي و يك دانه ديگر بر گونه اش ... اما صداي زنگ تلفن او را يك هو پرت كرد وسط دنيايـــي كه رنگ هاي او براي يك اتاقش هم كم بود . باز هم خبر ، اما او بــــه هيچ خبري احتياج نداشت ، چه خوب و چه بد ، يعني عصب هايش را از دست داده بود . البته اين احساس نسبتا تازه بود ، چند سال قبــل كه در دانشكده خبر آوردند كه پدر مرد ! و اين يعنــــي تنـــها شـــدن رسمي او و مادر ، يعني پدري كــه نبود ديگر نيســـت و اگر مــن آدم عاقلي بودم ، يعني ارث باد آورده اي مچاله در يك مــشت خــــــانه و كارخانه و زمين و ... اين آخرين خبري بود كه نسبتا تكانم داد .
و حالا تلفن ! توطئه تكنولوژيك ، جعبه بد ريخت نــق نــقو ، آدم قايـــم شده در پشت علم ، بد مستي كه بايد براي حالتش دائمــا تــوضيــح بدهد ، تلفن ! با اينكه هر وقت دل و دماغ نداشت به هيــچ تماســي جواب نمي داد اما اين بي تفاوتي ها در مقابل شاگردانــش مـــحلي نداشت ، يعني دلش نمي آمد آنها را بي خبر بگذارد .
ـ مث يه اعدامي شدم كه پاي چوبه ي دار ، قرص سرمـــا خوردگــي بخوره !
و خنده اش گرفت .
نادر بود ، با صدايي گرفتــــه كـــه سعـــي مي كـــرد در آن غـــرور و بي تفاوتي حتما شنيده شـود . حرف چنداني نبود ، در حد اينكه قرار طلاق چه روزي و چه ساعتي ، كجا ... و تمام .
چيزي در درونش جا به جا نـــشد . طــلاق آنها از سال هـا قبل شروع شده بود و حالا اين قدم آخر ، قدم آخر بـــود و بـــه هميــن سادگي !
جدايي در ما نوشته تا به جدايي دفتر نوشته در بيايد شايد راه درازي برده باشد اما اتفاق جديدي نيست ، خبري است كه فقط ديــر اعـلام مي شود ، بيمار ايدزي كه فكر مي كنـــد دارد از بواسير مي ميــرد !
مثل اينكه تو تصميم به قتل بگيري . مقتول را انتخاب مي كني ، محل را ، وسيله ي قتل و نقشه و بهترين زمــان ممكن ، اما لحظه اي قبل از اقدام ، حادثه اي همه چيز را به هـــم مـــي زند . در اين جا تو قاتل نيستي ، اما خودت بگو نيستي ؟
و حالا جدايي ! كلمه اي كه اصلا تازه نـــيست اگر در بوسه ها و تخت مشترك بالاخره آن دره را پيدا كرده باشــي . چــه فــرقــي مــي كند مقصر كيست ؟ دره است ديگر . و تو دروغ مي گويي تا علاقــه هاي عجيبت موجه شوند ، رقصيدن زير باران و گريه كردن بـــراي هــيــچ چيز . دره ! بگويي من الان بايد نقاشي ام را بكشم امـــا او از تــــــو وظيفه بخواهد ، او وظيفه بخواهد و تو بايد نقـاشي ات را ... دوئلــي كه هر دو طرف خودت ايستاده اي و اين دره اي اســـت كه جدايي را يك كلمه مي كند با دو امضاي معتبر كه آدم هايش بـــــراي خودشان اعتباري ندارند .
و برف ! بيشتر شده بود . از پنجره كه نگاه كرد برف بود كه خودش را به رخ همه چيز مي كشيد و بين آسمان خاكستري و برف ها ي روي زمين ، تنها چند خانه و چند كلاغ فاصله بود . از پشت نرده ها جفتي چشم به اين ور و آن ور سرك مي كشيد و اين بار مثــل اينـــــــكه از دويدن خبري نبود . بوم نقاشي اش هنوز همان جا ـ انگـــار در انتظار تصميمي ـ خشكش زده بود و ديگر حتي چهره ي ناتمـــام هــم ديده نمي شد .
مسافرت بودیم و خوش گذشت
کوه گذشت و دریا و کمی آسمان هم ...
در جاده اسبی به ما حمله ور شد
و بعد از یک دعوای مفصل ، نوشابه ی تگری
تو را پرت کرد به بین النهرین
که لااقل بت ها فرمایشاتی نداشتند
(امتحان کرده اید؟ )
شگون ندارد ناخن بجوی دختر !
نیشت را ببند !
این قدر هم نرو زیر باران
حرف در می آورند
آخر یک آدم با ۴۵ کیلو وزن و
سودای عوض کردن این دنیا ؟
کارمند با برگه ی مأموریتش
به خانه رفت برای سکته
و از پسری که می دوید اگر بگویم
انگار که هیچ نگفته ام
که شال گردن همین طورها استعفا می دهد
تا برود ، برود جای دیگری جر بخورد .
راستی چه طور می شود در سرنوشت یک کوچه
فحش نباشد ، چشمک نباشد ؟
در سفر ، در حضر و در پیراهنش حتا
راننده یک قسم بود
سوگند خودش به خودش
که لااقل تا قبل از استحاله در بطری
او را هل ندهند .
می رفتیم و مثل همیشه
پوشک دهانی نایاب بود
از بس که اهل فن هست و
مصاحبه های جنجالی :
" کچلی که عیب نیست
باید که آدم دلش پر مو باشد ! "
می رفتیم و بر پیش و پس تک پوشم :
" کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند ... " (1)
و تدبیرهای چاک چاک
این ور و آن ور ، سفید سفید
که با جلد گوسفندی کوچه غلط می دادند
و از عابران بی خودی متبسم
دل ابرها که دیگر نگو !
یعنی که مسافرت بودیم و خوش گذشت .
1. از اخوان ثالث
و سرانجام این بازار کویتی ها بود
که ما را قانع کرد
و شمردن آجرها یاد گرفتیم
و بالون ها با تبلیغ صابون جدیدی ...
دست نگه دار !
هزار بار گفته ام زندگی به من چه مربوط
هزار بار ...
و زبان چینی تا یادش نگیری
ول نمی کند که ...
از بار آخر تنها همین
که کراوات قرمز آن قدر عمر می کند
که به کفن ها بخزد
و ناف پژمرده را گواه بگیرد
تنها این که سرباز
قمقمه ی تیر خورده بالا گرفت
و کارخانه ها
جای گوزن ها حاضری دادند
( راستی تو بودی می گفتی
که بوی ادویه بی چراغ جلو
می زند یک بنده خدا را شل و پل می کند ؟ )
و سرانجام این عروسک زشت
به کیسه های فریزر می خندد
و کسی با مسواک شخصی اش
گیر کرده لای تاریخ و در نمی آید .
با پوزش از دوستان عزیز به علت سفر به بندر عباس و شر کت
در کنگره ی شعر و قصه ی جوان کشور چند روزی نبــــــودم .
در یک دو روز آتی به کامنت دوستان پاسخ خواهم داد . با مهر .
صدای شعر پیشروی پارسی در آلمان
پگاه احمدی
علی باباچاهی
ابوالفضل پاشا
رزا جمالی
بهزاد خواجات
اسماعیل خویی
علی عبدالرضایی
مهرداد فلاح
شهریار کاتبان
گزینش
پرهام شهرجردی
خلق اشعار در زبان آلمانی
سام واثقی
تهیه کننده، صدا و موسیقی
Michaela Getto & Radio TIDE Hamburg
بهزاد خواجات من هستم
آن خانه را در کوچه ی سهیل هرگز ندیده ام
و سبیل زمینی به من نمی آید
تلفن را بردارم خرسی دیده اید
که شیشه ای عسل در دست دارد
و نمی داند چه گونه بازش کند .
شب ، سلطنت من است
و شال گردنم بیفتد
چه مردانی ، چه مردانی
به تجزیه ی گلویم غبطه می خورند
و حالا اعتراف می کنم
که من بودم کسی که نقطه ی جیم را گم کرد
و به آن دوربین فکسنی گفت :
تو عکست را بگیر
قاتل و مقتول
خامه ی سیاه این کیک را باور کنند یا نه
این حرف در سیطره ی جبریل است .
هی مرد !
آیا بینی تو افتاده در میان تغزل
یا این که غزل آمده از تو کتاب قرض بگیرد ؟
در هر حال
شاید این که نامه ها بروند
و آن همه حجله بمیرند
رک و راست من باشد
که در جنگ ها ، تمام جنگ ها
امیدهایش را آویزان کرد
بر یک وان سفید مجلل
و آخرین بار من بودم کسی که گفت :
" اصطبل ناموسی تان را
از دهان تو بیرون می کشم
ای دو خط مرد آمده بر در منزل
تا نامه ام را بدهی ! "
و سرانجام می گذرم
مثل نوری که یک روز صبح
بر همان قند شکنی که می دانم افتاد
و به درک که کسی ندیده باشد .
درست حدس زدید
خودم هستم .
|
شانزدهمین نشست ماهانهی شعر وازنـا، ساعـــــت ٥ بعد از ظهر، روز چهارشنبه ٣٠/ ٨ / ٨٦ در محـل مؤسسهی فرهنگی – هنری کارنامه برگزار میشود. عزت قاسمی، بهـزاد خواجات و علی قنبـری کـــــــه هر سه از شاعران صاحبنام استان خـــوزستانانـد، میهمانان ویژهی این جلسه هستند. طبق روال نشسـتهای قبلی وازنا، میهمانـان ایـــن جلسـه علاوه بر شعـرخوانـی از تجـــــارب ادبــی و دیدگاههای خود دربارهی شعــر امروز ایــــــران و شعر جنوب با حاضران سخـــن خواهند گفت و به پرسشهای آنان پاسخ خواهند داد. در ادامهی جلسه، چنانچه فرصتی باقــی مانـــده باشد، دیگر شاعران حاضر به شعـــــــرخـــوانی خواهند پرداخت. خاطرنشان میشـــود کــه ورود برای عموم علاقهمندان آزاد است. هیئت تحریریهی وازنا |
مثل مدادی در قرار تکوین
امروز رأس هشت و چهل و پنج دقیقه
مثل رابعه
در دو راهی یک جفت بال - عطری از پاریس
مثل خودم
که الحمدالله پرده زودتر بالا نرفته
تا نفس اماره ام را در دعا ببینید
( سنگین سنگین مشیت لاک پشتی
سنگین سنگین ساعت مطول )
مثل همین تو
که اگر خلاصه کنم از غار آمده ای
تا با خرید بلیت سینما
چرخ چرخ چرخ ...
نقطه این جاست ، مرکز من
وارد اگر شوی ، خارج شده ای
نقض می شوم من
چرخ چرخ چرخ ...
( سنگین سنگین رسیدن انگور
سنگین باد
سنگین جنین انتحاری )
مثل روحی با علامت استاندارد
تخته نردی سه طرفه
که " بو یحیی " به راه انداخته
شربت سیاه سرفه از پر قنداق
و ایستادن به گفتن این که :
" لاهه با ما کاری ندارد درست ...
اما چگونه یک دفترچه ی تلفن
از الف تا یای توطئه...
که آدم آدم بماند
بماند ... "
( سنگین سنگین گوری با ضمانت آمرزش
سنگین عود
سنگین سنگین شعر آخر
در ورسیون های ستاره و کشک )
مثل امروز ، نه بامداد
این جا که اگر بودم چیز دیگری نمی بود
هفت جلد شده ام
و یک یک شما ساختار منید
که شکستن تان هیهات !
مردانه هم نیست
که همه درست در متن من
وزنه های خود را بردارند
پس ول کن تا ول کنم
( سنگین سنگین سنگ
با انشای تازه
در وصیت های پس از این ... )