قار قار قار قار ...
اما باور کنید کلاغ نیستم من
تنها گاهی صدایم می گیرد
و می بینم پریده ام
و یک تکه صابون خوشبو به منقار دارم .
قار قار ...
بچه ها با شگفتی نگاهم می کنند
و نقاش عکسم را می کشد
زمستان منتظر صدای من است
و راستش را بخواهید خودم هم نمی دانم
این همه پر مشکی بر پوستم از کجا آمده
چرا ؟
قار قار قار قار ...
کسی بیاید و این شعر را از نوکم بگیرد
و بگوید که باور کرده کلاغ نیستم من
بیاید دیگر
جوجه هایم در لانه منتظرند .
آیا سبیل شما ضرورت داشت ؟
و انگوری که تعارف تان شد
در آن صبح دوشنبه آیا
شکل آن را نوش جان کردید
یا خودش را جناب استاد ؟
( دنباله ی شعر حالا بماند
تا من یک استکان رنگ سبز
تعارف تان کنم
بفرمایید ! )
و مسئله ی دیگر این که
من همیشه چشمی داشته ام
که از نقاشی های شما به در مانده است .
راستی چه جوابی دارید
جناب کمال الملک ؟
اما من در یک تصادف فجیع
در اتوبانی بزرگ مرده ام .
هیچ کس باور نمی کند
نه این جنازه که با خود به میخانه ها می کشم
تا بوی تجزیه اش را فراموش کنم
و نه حتی این چشم که در نگاهش
مثل قدیم هیچ سنگی پرنده نمی شود .
شماره ی ماشین یادم بود
آن را به پلیسی نحیف سپردم
و او یک غول تک شاخ قهوه ای
به من نشان داد.
می خواستم بگویم : این قاتل من نیست
اما تکه ای از تک پوش آبی ام
بر شاخ او می درخشید .
ناگاه دیدم که رضایت داده ام
و در اتوبانی بزرگ
تو را - که شعرم را خوانده ای -
در یک تصادف فجیع کشته ام .
دست می دهیم
و در اولین کوچه گم می شویم
انگار نه انگار که آتشی
در میان برف ها شعله می کشید
رنگی از تمام رنگ ها خروج می کرد
و از تنهایی به خود می لرزید
انگار نه
که آن عصر چارشنبه
نیمه های تو بود و نیمه هایی از من
و سی مرغ هراسان
به نخل های سوخته خوردند
و آن گاه شعله شعله خاموشی .
سال ها گذشته
و این محبوبه ی شب اعتراف خواهد کرد
که ناگاه
جفتی او را بو کشیده
و در اولین کوچه گم شدند .
شاعران می توانند
از خود سر می روند آرام آرام
بر دشت ها جاری می شوند
و هر خوابی که دیده باشی
مالکیتی است
که به تو آنها داده اند .
البته غروب ها نارنجی است
کبوتران
با چشمانی کوچک
چشمانی کوچک می جویند
و تصمیم نهایی خود را
درست جایی اخذ می کنند
که این ورش باد خوانده
و آن ور
سوسنی از خود قیام خواهد کرد .
شاعران می توانستند
و با آن همه دست اضافی
هم مرگ از آن ها ترسیده بود
و هم ژنرال ها
اما دود نقره ای می گوید :
باید که آدم بود
تا بفهمی که آدم نبودن
چه لذتی دارد ...
اتاق تنهایی
با ریه های پر از آب
نفس می کشد .
با کشیدن این زنجیر
زندگی تازه ای
آغاز می کنید !
و هنوز هم نشانی دنیا
جایی که مردمش
در بازی هفت سنگ
پیر می شوند ....
تابستان این کودک دویده است
یا این خورشید هرزه تفت ؟
در سرم پنکه ای فرسوده چرخ می زند
با غژاغژ تندش
و یک نفر هست
که آن جا مرا فکر می کند
همچنان که من او را .......
با اولین سلام
به پایان رسیده ایم
با اولین نگاه خود از دریچه
به برگ های درخت انجیر
چه قدر برای پاک کردن ماه
وقت داشتیم و نکردیم
چه قدر در لیوان های ظریف
پریان دریایی دیدیم
و فکر کردیم دیوانه شده ایم
ما با امکان پرنده شدن
تمام آسمان ها را با پای دویدیم
ما انتخاب نکر دیم ، انتخاب شدیم ...