تبليغاتX
. JavaScript Codes

JavaScript Codes
 

قار قار قار قار ...

اما باور کنید کلاغ نیستم من

تنها گاهی صدایم می گیرد

و می بینم پریده ام

و یک تکه صابون خوشبو به منقار دارم .

قار قار ...

بچه ها با شگفتی نگاهم می کنند

و نقاش عکسم را می کشد

زمستان منتظر صدای من است

و راستش را بخواهید خودم هم نمی دانم

این همه پر مشکی بر پوستم از کجا آمده

چرا ؟

قار قار قار قار ...

کسی بیاید و این شعر را از نوکم بگیرد

و بگوید که باور کرده کلاغ نیستم من

بیاید دیگر

جوجه هایم در لانه منتظرند .

+ قلم کار  86/01/29ساعت 22  توسط بهزاد  | 

جناب کمال الملک

آیا سبیل شما ضرورت داشت ؟

و انگوری که تعارف تان شد

در آن صبح دوشنبه آیا

شکل آن را نوش جان کردید

یا خودش را جناب استاد ؟

( دنباله ی شعر حالا بماند

تا من یک استکان رنگ سبز

تعارف تان کنم

بفرمایید ! )

و مسئله ی دیگر این که

من همیشه چشمی داشته ام

که از نقاشی های شما به در مانده است .

راستی چه جوابی دارید

جناب کمال الملک ؟

+ قلم کار  86/01/29ساعت 22  توسط بهزاد  | 

اما من در یک تصادف فجیع

در اتوبانی بزرگ مرده ام .

هیچ کس باور نمی کند

نه این جنازه که با خود به میخانه ها می کشم

تا بوی تجزیه اش را فراموش کنم

و نه حتی این چشم که در نگاهش

مثل قدیم هیچ سنگی پرنده نمی شود .

شماره ی ماشین یادم بود

آن را به پلیسی نحیف سپردم

و او یک غول تک شاخ قهوه ای

به من نشان داد.

می خواستم بگویم : این قاتل من نیست

اما تکه ای از تک پوش آبی ام

بر شاخ او می درخشید .

ناگاه دیدم که رضایت داده ام

و در اتوبانی بزرگ

تو را - که شعرم را خوانده ای -

در یک تصادف فجیع کشته ام .

+ قلم کار  86/01/29ساعت 21  توسط بهزاد  | 

دست می دهیم

و در اولین کوچه گم می شویم

انگار نه انگار که آتشی

در میان برف ها شعله می کشید

رنگی از تمام رنگ ها خروج می کرد

و از تنهایی به خود می لرزید

انگار نه

که آن عصر چارشنبه

نیمه های تو بود و نیمه هایی از من

و سی مرغ هراسان

به نخل های سوخته خوردند

و آن گاه شعله شعله خاموشی .

 

سال ها گذشته

و این محبوبه ی شب اعتراف خواهد کرد

که ناگاه

جفتی او را بو کشیده

و در اولین کوچه گم شدند .

+ قلم کار  86/01/29ساعت 21  توسط بهزاد  | 

شاعران می توانند

از خود سر می روند آرام آرام

بر دشت ها جاری می شوند

و هر خوابی که دیده باشی

مالکیتی است

که به تو آنها داده اند .

 البته غروب ها نارنجی است

کبوتران

با چشمانی کوچک

چشمانی کوچک می جویند

و تصمیم نهایی خود را

درست جایی اخذ می کنند

که این ورش باد خوانده

و آن ور

سوسنی از خود قیام خواهد کرد .

شاعران می توانستند

و با آن همه دست اضافی

هم مرگ از آن ها ترسیده بود

و هم ژنرال ها

اما دود نقره ای می گوید :

باید که آدم بود

تا بفهمی که آدم نبودن

چه لذتی دارد ... 

+ قلم کار  86/01/27ساعت 17  توسط بهزاد  | 

اتاق تنهایی

با ریه های پر از آب

 نفس می کشد .

با کشیدن این زنجیر

زندگی تازه ای

 آغاز می کنید !

 

+ قلم کار  86/01/27ساعت 17  توسط بهزاد  | 

 

و هنوز هم نشانی دنیا

جایی که مردمش

در بازی هفت سنگ

پیر می شوند ....

 

+ قلم کار  86/01/27ساعت 17  توسط بهزاد  | 

تابستان این کودک دویده است

یا این خورشید هرزه تفت ؟

در سرم پنکه ای فرسوده چرخ می زند

با غژاغژ تندش

و یک نفر هست

 که آن جا مرا فکر می کند

همچنان که من او را .......

+ قلم کار  86/01/27ساعت 17  توسط بهزاد  | 

با اولین سلام

به پایان رسیده ایم

با اولین نگاه خود از دریچه

به برگ های درخت انجیر

+ قلم کار  86/01/23ساعت 18  توسط بهزاد  | 

چه قدر برای پاک کردن ماه

وقت داشتیم و نکردیم

چه قدر در لیوان های ظریف

پریان دریایی دیدیم

و فکر کردیم دیوانه شده ایم

ما با امکان پرنده شدن

تمام آسمان ها را با پای دویدیم

ما انتخاب نکر دیم ، انتخاب شدیم ...

+ قلم کار  86/01/23ساعت 18  توسط بهزاد  | 

 
Type Writer Status Bar