که زمین چرکین است ...
فـردا مــرا چـو قـصـه فرامـوش مــی کنـی
این در همیشــه در صــدف روزگــار نیســت
می گویمـت ولــــی تو کجا گوش مـی کنی
دستم نمی رسـد کـه در آغـوش گیـرمــــت
ای مـــــاه بـا که دست در آغوش مـی کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جـوش مـی زنـد بـه دل خـم بیا ببین
یـادی اگـر ز خـــون سیــاووش مـی کنــی
جـام جهـان ز خـون دل عـاشقان پــر است
حـرمت نگـــاه دار اگرش نـــــوش می کنی !
فـراق یار نـه آن می کنـد کـه بـتـوان گفت
حـدیث هـول قیامـت کـه گفـت واعـظ شهــر
کنایتی اسـت که از روزگـار هجـران گـفـت
و سحر ماه
از ایمان گله دورم کرد ؟
و چلچله ای از دل قریه پرواز می کند
تا در آسمانم
به تندیس بادها بدل شود .
سفر یعنی درنگ
میان دو بوسه از لب مار
رشد گل های قالی
وقتی دست های قالی باف مرده اند .
جاده در پس من جمع می شود
و تو دیگر می توانی
درخت هلو را
عکس یادگاری بدانی
از سنگ راه و قلب کرکی من .
که با گلوله ای در کتف
گندم را بو بکشم
که عشق دیوانه کند
سلاله ی من را و سنگ را ...
بگذار بر کتیبه ی گورم به جای نشان
رد پایی بماند تنها ...
جاده همان دست پیر - جوانی من بود
که طول می گرفت
به چیدن اشکی
که قرن ها در هوا مانده است
و آب درخت هلو را
افسانه می کرد ...
شاید آموختن گام زدن درین جهان باشد
آموختن سکوت
مثل بلوط و بید های افسانه
آموختن دیدن .
نگاهت بذر می فشاند .
و من درختی می نشانم
و حرف می زنم
زیرا تو برگ هایش را می تکانی ...
اکتاویو پاز
یک دیــدن از بـرای ندیدن بـود ضـــرور
هر چند روی مـردم دنیا ندیدنی است
و در اتاق کوچک من
پروانه ای بر گرد سرنوشت خودش
چرخ می زند
بر گرد دفتر من .
ممکن هست که تو برگردی
برای کیف خودت
ممکن هست
که این کیف بر سینه ام
تا ابد بماند
و همین که می آیند
می آیند که جنازه ام را بردارند
هیچ نبینند
از لای در - تنها
جفتی پروانه بیرون بریزد .
این جا خط آخر است
باز می گردی
تا تکه های خودت را جمع کنی
و در یکی از همین عصر ها
پسرت از تو بشنود :
اشتباه از ما بود
پای مان که دراز شد
نباید می گذاشتیم
که دست مان هم ...
اما چیزی نشنیده فرزندت
کفش هایش را پوشیده ، برود
ما نقطه نگذاشتیم ، ترسیده بودیم
اما در یکی از همین روزها که در می زنند
و در پشت آن کسی نیست
در یکی از همین برگشتن ها و دیدن ها
جلویت را می گیرد یک خط معوج ، کج
که من آخرینم .
دیگر خودت را نمی شناسی
اما در یک عکس قدیمی
که پشتش نوشته : بهار ۱۳۵۰
عقربه های ساعت - به خدا -
تکان خورده ، این طور نبوده بار قبل
برخنده های فرزندت - اما -
نوشته با خط قدیمی :
این جا آخر خط است .
و همین تعادل دنیا را به هم خواهد زد .
حالا چه می گویی اگر از همین عصر
خورشید کج را نشان بدهم
و یخ های لای کتاب ها را
که قطره قطره آب می شوند ؟
آسمان پاریس را
که این قدر تعریفش کرده ای
مگر نه این که یک در چوبی نجات داد
که هیچ متعلقاتی نداشت ؟
من سوررئالیست یک موش هستم
که خیال می کند دمش را شناخته - اما ...
راستی این آژان ها
عجب سبیل مرتبی دارند !