
خونش را فروخت
تا در کلاس خط
به نستعلیق دست بزند
و ســـــاقـــــی حافظ را
آن طور که نهایی دانسته بنویسد .
شنبه بود
بهروز و پری با پوستی رسمی
کوچه ها را آغاز می کردند
قرص های اعصاب را ...
و کلاس های خط
هم چنان ادامه داشت ادامه داشت
تا کسی در برابر مرگ فکر کند
که موضوع این بار هم
مشق کردن چیزی است
و عجیب نیست که هم چنان پروردگار
مهربانی را کتبی می کند
تا همین که می نویسی میـــــم
در بزنند و بگویند :
« خودش گفت ...
عصایش یادگاری برای شما
بیچاره غرق شد در نستعلیق های خونش
مگر نمی دانید ؟ »
شب می شود.
زنان مسکین هنوز
در صف نانوایی انتظار می کشند
شاعران در صف ماه نو انتظار می کشند
حتا اگر تردترین علف هم در کناره ی راه
هرگز به بیهودگی ره ندهد .
اتوبوسی گذشت
روشنایی ها در رسیدند.
امشب چه به سادگی
می توانستیم سخن گفته باشیم .
۲
پیش از خواب
مرد ساعتش را زیر بالش گذاشت
بعد به خواب رفت.
بیرون باد می وزید .
تو که توالی شگرف جزیی ترین حرکت ها را
می دانی
تو درخواهی یافت :
یک مرد
ساعتش
باد
و دیگر هیچ ...
یانیس ریتسوس
برای رفتن به سمت ابدیت
با این شلوار پاره که نمی شود بیرون زد
گیرم از بالنی که سیلندر هایش
از آه ها ی قدیمی پر شده
دست تکان دهند که :
" بیا دیگر ... دیر می شود ... "
اما من باید اول حکیمی بیابم
که شلوارم را بدوزد .
بگو بروند ...
من همیشه
همین جورها جا مانده ام .
از کتاب " جمهور "
در آستان بهار
برخی روزها چنین اند :
چمن در زیر برف انبوه می آرامد
درختان شاد و برهنه
در وزش بادی ملایم
کشدار پچ پچ می کنند
تن در شگفت است
که خود را سبک می یابد
و ماوایش دیگر معلوم نیست
و ترانه ای که از آن خسته شده بودیم
هیجان زده می خوانیم
چنان که گویی تازه است .
آنا اخماتوا
ـ منم ! اجازه ی ورود بده
می خواهم به درونت داخل شوم
و دور و برم را نگاه کنم
تو را مثل هوا نفس بکشم .
ـ برو ! ـ سنگ می گوید ـ
من کاملا بسته هستم
حتا اگر تکه تکه شویم
باز کاملا بسته خواهیم ماند
حتا اگر به شکل ماسه درآییم
هیچ کس را به خود راه نمی دهیم.
در سنگی را می زنم
ـ منم ! اجازه ی ورود بده !
صرفا از روی کنجکاوی ای که تنها فرصتش زندگی ست .
می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم
و بعد
از یک برگ و یک قطره ی آب هم دیدن کنم .
برای این همه کار زمان کم آوردم
میرایی من باید تو را متاثر می کرد .
ـ من از جنس سنگم ـ سنگ می گوید ـ
و ضروری ست که جدیت را حفظ کنم .
از این جا برو !
من فاقد عضلات خندیدنم .
ویسواوا شیمبورسکا
برنده ی جایزه ی نوبل ادبی ( ۱۹۹۶ )
نه که شکسته های ماه ورچینی
و آن ها را
با اشک هایت به هم بچسبانی
نه که رو به روی فصل های خون دیوانه ی خود
شهادت را
مثل اناری در مرز شکافتن
انتخاب کنی .
تو مقهور سماع زمینی
و نگرانی اگر
که با این همه بادبادک بر زمین مانده
چه باید کرد
آیینه ی آیینه های جهان را یافته ای .
کهکشان
یک دقیقه کهنه تر می شود
و جنین اشک در تو
با عصا و ریشی سپید به دنیا می آید .
مهلتی هیچ نیست
گفته بودم .
" از کتاب چند پرنده مانده به مرگ ؟ "
وقتی نشسته ای
و از گرانی نان و ارزانی انسان سخن می گویی
وقتی که پشت پنجره ٬ پاییز
در تالار درختان ایستاده است
و سروهای خم شده
با دهان گشاده
در باران آه می کشند .
شعر ناگهان به سراغ آدمی می آید .
چشمانت را ببند
حالی باز کن ...
چه آدمیانی
که برای ابد دیگر نمی گشایند .
و شعر
ناگهان
کنار اتاقت بر پنجه های ظریفش ایستاده است .
شمس لنگرودی