این دو شعر را به درخواست یک دوست می گذارم
از کارهای قدیمی ام .
در آینه ی چنار
می خواهم بگویم این مرد خمیده
که با نانی دراز
در مرکز هستی ایستاده است
نه تو می توانی باشی و نه من .
می خواهم بگویم اما نمی توانم .
نمی توانم با این دندان شکسته
که در دهان قل می خورد
از تو بگویم ، از خود.
فرزند تو رفته است
که پیراهن سفید تابستانی ات را
جمع کند از هوای بی پاسخ
و زن با دستی لرزان
بر شانه ی من می زند که بگوید :
« بهزاد !
پایت را بر کتف من بگذار و بپر
باز هم دارد از دل آسمان
مشتی پول سیاه می گذرد . ... »
اما در آینه ی چناری که پیش خود داریم
نه تو می توانی باشی و نه من
این پیر - جوان خمیده که نان شده است .
حکایت آن رهگذر
در مرگ غزاله علی زاده
پس شاخه ی بی شکوفه اندکی خم شد
و زمین اندکی سبک تر
و زنی نحیف ، میان ماه و علف
به گوژ پیکر مرگ قهقهه سر داد .
( پاکت سیبی زیر چرخ های اتومبیل
رها از تشویش های برده شده
سایه های عقرب گون خورده شدن . )
آه ، جنگل !
ای تظاهر حسی که دیدن آن دو چشم
در شب یلدا داشت !
آن لحظه جغد بلندتر نخوانده بود ؟
پلنگان خسبیده آیا
با وحشت به آسمان دیده ندوختند ؟
رود نایستاد
که سنگینی مرگ را باد بپراکند
و آن گاه زیبایی جهان را ادامه دهد ؟
اما حکایت آن رهگذر چنین بود :
« تا به حال آقا !
ندیده بودیم این طور ...
یک کتاب جلد آبی
تمیز و پاکیزه ، نو نو
با طناب از شاخه آویزون ...
ورق هاش هم به سمت آسمون می رفت ... »
هوا قصیده ی لامیه
مادرم را سر کشیده ام از سر لج
گفته بودی که می آیی
مثل اروند از در مخفی
شکل هارونی یک موز می شوی
و تهوع داروین در خودش
که چنین و چنان ...
قدیم ها کسی نمی مرد
اسنادش همه موجود است .
رو می کنم :
عکس پرسنلی مرگ
ـ سیاه و سفید ـ
که دست در بینی
با صورتی چاقالو می خندید .
رو می کنم :
قرار ملاقاتی با خود ساعت
به وقت محلی
سه وسمه مانده به مریم
یا به عبارتی
" که چی ؟ " گفتن یک جشن تولد
به دسته گل های واصله
و از این دست ...
که صدا همان صدا ...
شهامت کن !
شهامت کن ای کنسرو سبیل
که در امضایی نرینه
صنعت قدیمی لو می رود
بی هیچ مداخله از فرعون
همان که به تابوت در می زند
تا برای ساندویچش
نمک یا سس خردل - همان که ...
و بگویی به جای مرد لنگه به لنگه
هوا قصیده ی لامیه
کج شدن های پیاپی
که خیال داشت سایه بگیرد و نگرفت .
پنج عصر بود و روز دوشنبه
می خواست که خستگی را حس کند - نکرد
به سرطان مژگانش نه که فکر کند - کرد
که حالا به جای او خسته شویم
با دستانی از تناسل و زنگبار
عریانی عریانی عریانی
با همان یک شکل مثلا کوبایی اش
که راه می رود - انقلاب دارد
رسالت ها در سیگار برگ ...
اسنادش همه موجود ...
که معطل تقدیرند طبابت ها
و الیاس در همین روز
به دزدان دریایی
یک پا و یک چشم شان را پس داد
می خواستم ادامه دهم
بو کردن رازقی را در آینه
و حلزون هایی که خالی خالی درما
الکترونیک خود را جا گذاشتند
و بی قرص های قرمز کوچک ...
این هم آخرین کارت پستالی که ...
گویا سواحل " مارسی "
اما تو گفته بودی
و تکه های یک باشگاه قدیمی
با صندلی های آبی " ارج "
در عصرهای اهوازی اش
که می آیی و تکه ها جمع می شوند
در دست هایی که نگه داشتم
برای همین کار
اسنادش همه موجود ...
و گر نه قدیم ها کسی نمی مرد
رو کنم اگر جاودانه می شوید
و می مانید روی دست ...
یعنی یک نفر باز
دارد به تابوت در می زند .
یک لام و سس خردل
اسباب سر کشیدن مادر بود
گفته بودم .
و ناتوانی این دست های سیمانی ..
- 1 -
صبحانه در تیفانی
یک معنا بیشتر ندارد
و آن هم خودش است .
در دکوپاژ این صحنه
ذکری از جیغ نیست
اما بازیگر که کشید
یعنی بوده و نمی دانستیم .
- 2 -
موش احمق فکر کرده بود
پیراهنم چون سبز است
خوش مزه هم هست !
آن روز ، عصر
مردی قبل از مدادش منفجر شد
( رادیو این را گفت )
و ناگهان دیدم که بر بند
سلطنتی آهسته است
زیر پیراهن سفیدم .
_ 3 _
همه جای مسواک را بگرد
خوب بگرد
این بار حتما
جای گلوله را خواهی دید .
_ 4 _
تنها یک راه دارد
باور این که
حوله ها تنها سفر می کنند :
از خودشان بپرسیم .
_ 5 _
" اورسن ولز "
برگشت ، نگاه کرد و گفت :
« گرم است
و هملت که باشی ، گرم تر »
_ 6 _
آینه از پشت خود سرک می کشد
تا ببیند آیا
ما قرص های امروز را خورده ایم .
سوار در آینه دور شد
و ما خود را جای امنی گذاشتیم
برای بعد .
_ 7 _
امروز در خودمان هستیم
و این کار یک ماهی است .
تنگ بلور
سفرهایش را ریخته در هوا ، در ها
و سرعتی سری
اتاق را به لرزه انداخت
و نینداخت .
با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کــــــن ،
زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کـن و دست کــــم روزی
یک بار با خود بگو : من هم یکی از آنان هستـــــــــــم .
تو یکی از آنها هستی دخترم و نه بیشتر! هنر پیــــش از
آن که دو بال دور پرواز به انســــان بدهد اغلب دو پــای
او را نیز می شکند. وقتی به آن جا رسیدی کـه یـــــــک
لحظه خود را برتـر از تماشاگران خویش بدانـی همـــــان
لحظه صحنه را ترک کن .... مردمان روی زمیـن استوار
بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستـوار سقــــــــــوط
می کنند .
از " نامه ی چارلی چاپلین " خطاب به دخترش