روز قبل به طور اتفاقی به مطلبی بر خوردم که به خواهش دوستی در زمان
مرگ مارلون براندو برای مجله اش نوشتم و همان زمان هم چــــاپ شــــد .
بد ندانستم شما هم آن را بخوانید .
مارلون براندو جونيور (متولد سوم آوريل 1924 ) ، ابر قهرمان بازيگري در كره ي خاكي ، وقتي كه با زير پيراهن معمولي اش تمام بازيگران كت و شلواري پيش از خود را نقض مي كرد ، در حقيقت عصيان زودرسي را پي مي ريخت كه قرار بود آمريكا را با تمام زرق و برق نو به نواش بلرزاند ، تا جايي كه همفري بوگارت هم اعتراف كند كه زيرپيراهني اوبيش از رسميت و تشخص ما به فيلم ها آبرو مي دهد !
او با چهره اي ساكن و بي انگيزه ، عمل گرايي است كه مويرگ هاي ذهني و انگيزشي اش را نمي توان ديد چرا كه اصلا چنين چيزي وجود ندارد ، يعني خودآگاه او به عنوان عقل متمركز و عمل پيما ( فخر دنياي مدرن ) به احترام ناخودآگاه غريزي اش كنار مي رود تا به حل يك پارادوكس دنياي نو _ دنياي مدرن _ دست زده باشد و زيرپيراهني او _ پرچم اين حركت _ چيزي نيست جز افشاي جسميتي انساني ( در بعد استعاري اش ) همان طور كه او با بازي غريزي و از قضا نقش هاي خاص به اين سلوك طبيعي _ به دور از نظام هاي مادي و معنوي ( فنون بازيگري ؟ ) _ ميدان مي دهد .
از طرف ديگر ترسيم شخصيتي اين چنيني ، فارق از پرسپكتيو رفتاري و به ظاهر معمولي _ ( آن جا كه در نقش هاي كلان ظاهر نمي شود ) كنايتي است بر اتمام دوران قهرمانان و خلق ضدقهرماني كه نه با انرژي دراماتيك فيلم يا خصلت هاي خارق العاده ، بلكه با ضعف هاي بشري ، تصويرگر انساني است كه در دو ميدان به مبارزه كشانده شده : نوع اول اين ستيز ، عناد شخصيت يا بهتر بگويم چالش او با خود به خاطر مسخي است كه شرايط زمانه بر او روا داشته و نوع دوم ، ستيز با عوامل اين مسخ به عنوان قدرت هاي مسلط جامعه است .
براندو در زندگي واقعي هم چنين است و كمتر شيفته ي بازي و بازيگري و عملا اين حرفه را وقت گذراني قلمداد مي كند و كاري براي كسب درآمد ! شايد براي شيفتگان سينما و هنر او ، اين حرف تكان دهنده باشد اما فراموش نكنيم كه او از همان ابتدا به مظاهر دنياي مدرن خوش بين نيست و فعاليت هاي اجتماعي و سياسي اش را مهم تر از اين چيزها مي داند تا جايي كه وقتي به خاطر فيلم پدرخوانده جايزه اسكار نصيبش مي شود ، زن سرخ پوستي را به جاي خود به مراسم مي فرستد تا عدم پذيرش اين جايزه را با خطابه اي در دفاع از سرخ پوستان و حق پاي مال شده ي آن ها كامل كند .
او از اولين فيلم ( مردان – 1950 ) تا آخرين فيلم هايش ( دون ژوان دوماركو ، جزيره ي دكتر مورو و ... ) يك بازيگر ويژه است كه حضورش در تمام صحنه ها بر بازيگران ديگر سنگيني مي كند و وقتي كه دست به كارگرداني هم مي زند ( سربازهاي يك چشم _ 1961 ) نمي شود در كنار او بازي بد ارائه داد .
اما نقش زبانزد براندو " دون كورلئونه " در فيلم پدر خوانده ( اليا كازان _ 1973 ) است كه در عين حال محبوب ترين شخصيت سينماي قرن را هم از آن خود كرده است . در اين نقش گر چه براندو از بازي متعارف خود فاصله مي گيرد و طراوت بازي اش را با فخامت و نوعي كليشه سازي خود ويژه عوض مي كند اما تجربه هاي جديدي در بازيگري به نمايش مي گذارد كه مدرسه اي مي شود براي بازيگران ديگر . البته براندو در اين نقش گويي تعمدا در پي ابراز " بازي " و " بازي كردن " و " خوب بازي كردن " است و اين همان وظيفه اي است كه او در قبال چهره برداري از اربابان قدرت دنياي مدرن احساس كرده است ، چرا كه حرفه آن ها هم جز اين چيزي نيست . البته براندو راه درازي را تا " پدرخوانده" طي مي كند . او حال ديگر ياد گرفته كه عصيان عريان " استنلي " در " اتوبوسي به نام هوس " ( اليا كازان _ 1951 ) و " تري مالوي " در فيلم " در بار انداز " ( اليا كازان _ 1954 ) را در تجربه اي جديدتر و پيچيده تر به پرده ي سفيد بكشاند و عجيب نيست كه آرامش " دون كورلئونه " در پدر خوانده همان قدر ترسناك و آبستن فاجعه است كه شر و شورهاي او در " اتوبوسي به نام هوس " و فيلم " در بار انداز " . اما شر و شورهاي براندو _ گفتيم كه _ تنها در جلوي دوربين نبود و همين كلاسيك هاي سينما و تهيه كنندگان هاليوود را نسبت به او بي اعتماد مي كرد تا جايي كه اليا كازان براي اين كه نقش " دون كورلئونه " را به او بدهد بايد مي رفت و كلي اعتبار هزينه مي كرد كه كرد و اين نبوغ براندو بود كه تمام معادلات حرفه اي و غير حرفه اي را بر هم مي زد تا تهيه كنندگان با ديدن اولين راش هاي بازي او در فيلم ، بي درنگ شرايطش را بپذيرند و براي سپردن نقش به او كوتاه بيايند .
من در ميان بازيگراني كه كار آن ها را به دقت دنبال كرده ام ، تنها آنتوني كوئين و جيمز دين و آل پاچينو را مي توانم در فاصله هايي دورتر كنار براندو بنشانم از حيث طراوت بازيگري و تخيل رفتاري . طراوتي كه من مي گويم مبتني بر سيستم احساسي استانيسلاوسكي نيست ( كه بازيگران زيادي در اين شيوه درخشيده اند ) . موقعيتي كه من بدان اشاره دارم مبتني بر سيستم غريزي بازي است كه فراتر از احساس مي نشيند و در آن بازيگر باعمل گرايي معطوف به ناخودآگاه ، غيرقابل پيش بيني مي شود و ما نه در چهره و نه در حركات او چيزي از لايه هاي عميق درونش كشف نمي كنيم ، چون در واقع او در اعمال انفجاري اش همه چيز را به ما گفته است . در سيستم احساسي ، آزادي عمل بازيگر در حد آزادي هاي محصور در حتميت هاست اما در سيستم غريزي او عمل مي كند تا بر حساب گري هاي پيش از خود دهن كجي كرده باشد .
شخصيت براندو در فيلم هايش ، شخصيتي فروكاهنده است يعني او در كنار اصطكاكي كه با پيرامون خود پيدا كرده ، در خود هم به ويراني مي رسد و اين تقليل مشي و اراده ، اين چالش با تمام كيفيت هاي هست مند ، برخوردي فلسفي با بودگي و چرابودگي است . او مرد ايستاده است كه به تشخيص كارگردان بايد به عطش قهرمان دوستي تماشاگران جواب دهد ، اما چالشي كه او در دگرديسي ماهيت هاي قهرماني ايجاد مي كند ، سرفصل عصر جديدي در سينماست كه از اتفاقات اجتماعي و سياسي جهان معاصر بر كنار نيست . بازي او ، بازي معنا بود كه از فرط سردي چهره ( يعني مهم ترين وجه بازيگري ) اجازه نمي داد تا ما محو و الينه ي متعارفات نقش آفريني ها شويم ، گويي او با اين كار در پي نشان دادن چيز با ارزش تري بود .
در اين اواخر كه وضع نامطلوب اقتصادي و مرگ عزيزانش او را خانه نشين كرده بود ، از صبح تا شام ، در هواي آزاد مي نشست و به دوردستان خيره مي شد ، نگاه مي كرد و فقط نگاه .... و اگر آن طور كه مي گويند در لحظه ي مرگ ، تمام زندگي مثل فيلمي كوتاه از برابر چشم آدمي بگذرد ، بي شك او فيلمي ديده كه از بازي آدم هايش اصلا نمي شود كه راضي بود . همان طور كه بعد از بازي در فيلم " در بار انداز " و تماشاي بازي بد خودش ( اشتباه نكنيد ، اين گفته ي خود اوست ) به اتاقي مي رود و از سر ناراحتي ساعت ها مي گريد .اما دريغا كه مرگ امانش نداد تا دوباره به اتاق برود و اين بار از بازي بد ما گريه كند .
ما که سرمان تا ته
توی زندگی خودمان بود
تو آمدی و آن سنگ قبر
در بعد از ظهر قطعه ی بیست و چند بود و خواندیم :
« همه تان را سر کار گذاشتم و رفتم ! »
خیابان ها بدجوری در پیچ خود
و تشریفات سقوط در پشت بام شما
جمعیت عجیبی داشت ، دبدبه ی عجیبی
خودکار سر بخورد بر پوست کله ی ما ( یعنی همان ورق )
میکروفون ها به قاعده ی طالبی شوند
و غم را پخش کند اینترنت
ولی هیهات ، هیهات !
که دایی نادر من
این جا کاری داشته باشد
جز تمام کردن این فالوده
جز پرولتاریا و جورج واشنگتن به هم بخورند
و آب لیمویش کم است .
تو آمدی و ایراد گرفتند
چرا این امضا به شکل پرستوست
و گر نه ما که سرمان ...
یا به عبارت دیگر
با بوق اشغال این تلفن هیزی می کند
و کاری هم ندارد
که راست راسته از دست بدهد
و چپ ، چپه شود
و همین طور ...
همین طور نشسته بودیم وسط زندگی
با پیژامه ی راه راه و
دایی نادر من
با دومین سکته فلاطون شد
و پیش از آن که سر درآورده باشند
از زندگی
پای خود امضا گذاشتند
آن ها که در قطعه ی بیست و چند ...
غروب / خارجي / كنار ساحل
زن و مردي كه تابوتي را با طنابي كه بر دوش انداخته اند بر شن ها مي كشند و سگي لاغركه دور آن ها مي چرخد . آن ها دور مي شوند و بطري سبز جلبك گرفته را كه آب به ساحل آورده نمي بينند .
ما با مردگاني سفر مي كنيم
كه نام شان را نمي دانيم
آن ها را در جشن ها لاي كيك پنهان كرده ايم
( يادت هست ؟ )
آن ها را با دندان خود به دكتر نشان داديم تا پر شود
( چند شنبه بود ؟ )
و وقتي كه مادر
به طرز مهيبي در پي نوازش ماست
در شيارهاي صورتش ، باز هم
ما با مردگاني سفر مي كنيم .
جفتي چشم آبي
اين جا اگر بود ....
صبح / داخلي / كنار پنجره
دو كودك كه چارچرخه ي بازي شان را با طنابي كه بر دوش انداخته اند بر شن ها مي كشند و بي آن كه سگي وجود داشته باشد ، عوعوي گنگي شنيده مي شود . آن ها به بطري سبزي مي رسند كه جلبك تمامي اش را پوشانده . به بطري لگد مي زنند ، بطري مي شكند و آن ها با خنده دور مي شوند . باد ، تكه كاغذ درون بطري را بيرون مي كشد و تصوير دو چشم آبي بر شن ها مي غلطد . دوربين از ساحل دور مي شود ، كنار پنجره مي رسد و تا تمام شدن حلقه ي فيلم ، همان طور دريا را نشان مي دهد .
با شروع هر قصه آن را تمام كرده ايم
و وقتي كه كودك _ با چشماني از خشخاش _
گوش سپرده به ما
يعني كه در پشت خود ايستاده
تا آن سنگ قديمي را در سوداي تنديسي شگرف
آن قدر بتراشد كه تمام شود .
جفتي چشم آبي اين جاست _ اما
سوداهاي من بيش از اين بود .
و كلمه ي پايان
با شش چشم آبي
به شما خيره مانده است .
فيلم بردار چون به دنبال كاراكترها دويده
ديگر نيست
و اگر هم كسي نيايد ، نگويد : كات !
همين كه فراموش كنيم
مي شود شعر ديگري را شروع كرد .
بي گاهان / ملكوت / كنار هيچ كس
اگر این بوم خالی در مقابل آپولینر بود
می شد امید داشت که ماهی ، سرانجام
چشمانش را ببندد و دریا را خیال کند
او مراقب نبود و نقاشی شد
شما هم - خودمانی می گویم -
مراقب باشید شعری نشوید .
نیمی از ترکش در سرش
و بیرون مانده نیمی دیگر
تا ببیند در این هزاره چه خبر بود
و اگر می گذاشتند
جنازه اش را به صحنه می کشید
تا با لباس غارنشینان به " مادلن " بگوید :
« عزیزم عجله کن !
همه در اتاق عمل در انتظار دانشی هستند
که بر پوست ما نقاشی شده ... »
اما نگذاشتند ...
خیلی عادی دفنش کردند و رفتند
اما در مقابل این بوم خالی
دیگر خیال می کنم
سه جای پا از لک لک خواهم گذاشت
خیال می کنم ، نمی گذارم ...
نمی گذارند...
و ترکش ها و جمجمه ها ، بوم های سفید
بی خبر از هم به هزاره ی تازه می رسند
" گیوم " آن جا منتظر است
و سه جای پا از لک لک
بر بادها کشیده تا نشان بدهد .
سلام.متاسفانه شعری که در این قسمت بود سهوا حذف شد و در نتیجه
پیام های آن هم از بین رفت .دوستانی که در این جا پیام گذاشته بودند
لطفا دوباره سر بزنند تا من شرمنده ی عدم پاسخ گویی بدیشان نباشم .
پيام زير از آقاي ماني محمدي است خطاب به من . اول آن را با غلط املايي اش بخوانيد و بعد مطلب مرا .
چطوری جناب دکتر
می بینم که مصاحبه ی جناب عالیه در وبتان و در ایسنا پاک شده
چرا نمیای از حرفی که از دهنت برآمده دفاع کنی؟
من که نمی دانم ولی تو خیلی کوچیکتر از اونی که بخوای ادای منتقدین پست مدرن رو دربیاری حالا برو پروفسوراتم بگیر
بیچاره اون دانشجوهای بدبختی که پای کلاس تو می شینند و ازت نمره می خواند .
عمر شما دیگه سر اومده . زور بیخودی نزن بهزاد خان .
سعی کن تو حوضه هایی که سوادی از آنها نداری حرفی نزنی . سنگین تری
چند سال قبل كه من به تهران سفر كرده بودم به منزل دوستي از شاعران به نام معاصر دعوت داشتم و ديگران هم بودند .شوهر خواهر بنده كه از دور دستي بر آتش ادبيات دارد و به شعر علاقه مند است خواست كه با من به اين جلسه بيايد و آمد . ابتدا همه چيز آرام بود و او رضايت مند تا اين كه بحث بر سر شعر دوستان بالا گرفت و اين كه كي كجا ايستاده و .... نمي خواهم حاضران آن جلسه را نام ببرم كه مشهورند و من نبايد تصوير آنان را در ذهن ديگران خراب كنم . اما چيزي كه مي خواهم بر آن انگشت بگذارم عكس العمل قوم و خويش محترم من بود كه با چشماني گشاد به ما نگاه مي كرد . پرسيد : اينها همان شاعراني هستند كه مي شناسم و من به تلخي گفتم : بله ! اما گاهي شوخي هايشان ضخيم مي شود ! ( چه مي گفتم ؟)
حال اگر من پيام يكي از جوانان مدعي پست مدرنيسم را در صفحه مي آورم ( كه يك ماهي هست نام شان را شنيده ام و افتخار آشنايي پيدا كرده ام ) و در ضمن به نقل خاطره مي پردازم براي اين است كه شايد ديگران در اين مورد قضاوت بهتري داشته باشند چون هيچ كس نه همه ي حق را دارد و نه ندارد .
ايشان مصاحبه اي از من را مورد نقد قرار داده اند ( كه البته نقدشان خالي از اشتباهات دستوري نيست ) و با نقل قول هاي پياپي از اين و آن سعي كرده اند كه بگويند من بي سواد هستم و از ادبيات پيشرو سر در نمي آورم .اما من معقول تر از آن هستم كه بخواهم موضعي انتحاري يا غير منطقي نشان دهم و عين نقد اين دوست را در اینجا مي آورم با ذكر چند توضيح :
1 - شعر پست مدرن چيست ؟ نمونه هاي موفق آن را در ايران با ذكر منبع و شاعر تعيين كنيد .
2 - بي آن كه پشت اين فيلسوف و آن زبان شناس پنهان شويد تحليل خود از اين نظريات را عرضه كنيد .
3 - بر فرض آن كه اين دوستان خود شعر پست مدرن باشند اما آيا اين كافي است ؟ يعني مگر نمي شود پست مدرنيستي شعر گفت و بد شعر گفت ؟ اينان " آن " شاعرانه را داده اند و به جايش اصطلاحي خريده اند كه قدرت بازي با آن را ندارند .
4 - من به همه ي صداهاي متكثر در شعر امروز احترام مي گذارم و همه را براي رسمي شدن حتا محق مي دانم اما وقتي جرياني بخواهد خود را تمام حقيقت بداند و ديگران را نفي كند ( و از قضا تكثر گرايي را هم تابلوي خود بداند ) بديهي است كه هيچ انسان ذيشعوري نمي تواند قبول كند .
5 - بنده كي مدعي جريان سازي بوده ام ؟ بر عكس كساني كه مي خواستند دهه ي هفتاد را به نام خود شماره بزنند من حتا در بر شمردن شاعران دهه ي هفتاد نام خود را نفر چندم آورده ام . و تازه چرا شاعران نو تولد در دهه ي هشتاد فكر مي كنند لزوما بايد دهه ي قبل را نفي كنند تا ديده شوند ؟ البته اين كاري بود كه بعضي از شاعران هفتادي هم كردند و من همان جا هم گفتم كه در حال و در آينده ، گذشته مثل نطفه اي پنهان هست و نقش بازي مي كند .
6 -- به اين پاره از نقد آقاي ماني محمدي دقت كنيد :
حال روندي را كه وضعيت پست مدرن بدان اشاره مي كند عدم وجود شباهت هاي نحوي در محور همنشيني مي باشد كه البته اين مقوله شاخص ترين ايشان مي باشد . كه در غايتِ ساخت مندي آثار پسامدرن ، فرايند بازتوليد ابژه ي تاثير گذار كه همان آركيتاپ ها يا كهن الگوها مي باشد ، دچار نوعي كاتارسيزم يا دگرديسي شده كه «تفاوط» در شكل گيري تاويل از اثر و ساختار ، نتيجه ي تقليل يافتن موقعيت اثر به يك وضعيت مي باشد .
جز مغشوش بودن متن ( كه نتيجه ي عدم درك منبع مورد استفاده ي اين دوست _ ترجمه ؟ - به نظر مي رسد ) ظاهرا منظور نويسنده اين بوده كه آثار پست مدرن در محور همنشيني ( كه معلوم نيست همنشيني بياني يا زباني ؟ ) شباهت گريز و شباهت ستيز اند . براي چه اين قيد را بر خود بسته شعر پست مدرنيستي ؟ معلوم نيست . شايد غرض گريز از رسميت زبان باشد براي بروز صداهاي پس رانده اما نويسنده اين را نگفته .دوم اين كه نويسنده خواسته بگويد : ابژه ها در اين آثار نه بر اثر مابازاهاي عيني و واقعي كه بر اساس آركي تايپ هاي يونگي ذهن شاعر بازتوليد مي شوند تا شعر بتواند در ذهن مخاطب نيز بر اساس همين كهن الگوها به تكثير معنا برسد اما اين را هم نويسنده نگفته است . اما باور كنيد هر چه به سطر آخر نقل قول بالا فكر كردم نتيجه اي عايدم نشد . شما اگر مي فهميد ياريم كنيد .
7 - ايشان در جايي ديگر مي گويند :
مي دانيم كه نوشتار کنش و فرایندی از پیش پایان نایافته است. متن نویسا متنی متکثر است و بنابراین در آن ایدئولوژی (ارزشمند تر دانستن یک معنا از معناهای دیگر) به نوعی، فسخ می شود.
معلوم نيست پس چرا نويسنده ي محترم براي به كرسي نشاندن معناي خود اين قدر زبان شناس به رخ مي كشد ؟متكثر بودن يك متن به واسطه ي تمهيدات زباني و معنايي شاعر است .يعني شاعر حتا در بر هم ريزي سنت شعري بر اساس يك ايده ( كه صحيح و محق مي داند ) اين كار را مي كند تا تاريخ شده و مانده را در تفسيري خصوصي دوباره بنويسد اما واقف است كه اين تعريف او هم خالي از جانب داري و يك بيني نيست . پس با تمهيداتي به مخاطب اجازه مي دهد كه متن را در خود ادامه دهد و تاويل شخصي خود را داشته باشد اين مرگ مولف نيست بلكه احياي خواننده است .
8 --حال سوال نگارنده از جناب خواجات اين مي باشد كه وقتي اثر در «درجه ي صفر نوشتار»ي قرار مي گيرد به مثابه ي سكوي پرتاب ، براي مبدل شدن به «متن» ؛ چه تضميني وجود دارد كه شالوده ها و ساختارها در فرايند تاويل از سلامت كاركردي پيشين خود بهره مند باشند
اولا درجه ي صفر نوشتار وجود ندارد . آن كسي هم كه اول بار اين را گفته منظورش احتمالا چيز ديگري بوده است . درجه ي صفر نوشتار يعني نوشتن درروز اول آفرينش . زبان به هر حال نقشي استعاري دارد و محصول قراردادهاست اما شاعر مي تواند در تركيب و بافت هاي زباني ابداعي ، متن را عليه خود بشوراند يا اين كه به نقيضه اي عليه خود تبديل كند . در ضمن كسي نمي گويد كه متن شاعرانه بايد در عين سلامت باشد اصلا شعر بر هم ريختن نظم مسلط زبان است براي رسيدن به نظم و يا حتا بي نظمي خصوصي اما هر پشتكي را كه نمي شود شعر خواند .
9 - باور كنيد اگر فضاي مجازي امكان مي داد اين بحث مي توانست هم چنان ادامه پيدا كند اما گمان مي كنم اين مجمل براي فهم تمام ماجرا كافي است و من لينك مستقيم نقد اين دوست را داده ام . بخوانيد وقضاوت كنيد .
10 - من گوشم را باز باز كرده ام تا صداي شعر دهه ي هشتاد را بشنوم . احمق نيستم كه بگويم همه چيز با من يا ديگري به پايان رسيده است . من هيچ مشكلي با تغيير حتا تغيير خودم ندارم اما چنين شاعران جواني بهتر است سواد زبان فارسي شان را كامل كنند چون گمان نكنم شاعران بزرگ ما چه سنتي و چه نو با حفظ كردن نظرات اين و آن شاعر شده باشند ولي اگر مشكل ايشان پر كردن خلايي است كه در شعر خود ديده اند اين راهش نيست .
هيچ چيزخطرناك تر از اين نيست كه كسي همه را در اشتباه ببيند همين .
حالا که در ابتدای آسمان ایستاده بود
فکر می کرد کدام ستاره را انتخاب کند
کدام شهاب سوزان را
کدام منظومه ی مرجانی ریخته بر خود ؟
اگر بگویم او راه زیادی آمده بود
مبالغه کرده ام
تنها یک بار دیده بودند
که گونه بر لیموی باران زده گذاشته
و گفته بود : آمین !
و کسی که خودش نیست ولی گاهی صدایش
لا به لای کاج ها و امیدهای ما می پیچد
کاسه ای آب ریخته بود پیش پایش
لابد یعنی : سفر به خیر ....
اما او که جایی نمی رفت ، همین جا بود
و می خواست همچنان که منچ بازی می کند
با کودکش
از تعادل دو کفه ی شبنم و خون بگوید،
به دگمه ی افتاده ی پیرهن مرده ای دقیق شود
و فکر کند حالا وقتش است
وقت آن که در ابتدای آسمان بایستد
و چیزی را انتخاب کند .
آمین !
دیوارها از لبه ی تیز خود می ترسند
برای همین هم
به آخر می رسند با اولین پیچ .
و اگر که دقت کنی حرف من و سگ ها هم
از شب قبل درست همین بوده ، همین !
و چنان چه با وسمه و ماتیک زیباتر می شود حقیقت
تصحیح کنم که دیوارها نگران دو عابری هستند
که با خرید میوه و پپسی و گلدان شیشه ای
در اولین پیچ ، نزدیک می شوند
نزدیک می شوند
نزدیک تر ...
و ...
( یک نفر بیاید و پیاده رو را پاک کند )
اما به مسافران اخطار می کنم
که به راه خود ادامه دهند .
دیوارها هم اصلا بی خود می ترسند .
مگر که بر همین لبه های تیز
کبوتر قدم نمی زند ؟
مگر که دزد نجیب از همین لبه
تحلیل جهان را آسان نکرده ؟
مگر که ظرف های سرکه در همین جا
به منزل هفتم نمی رسند ؟
پس تصحیح را هم گاهی به ناچار
باید که تصحیح کرد و گفت :
« حقیقت یک لحظه پیش از تصادمی است
که دو عابر در پیچ کوچه تقدیر کرده اند . »
و البته باقی قضایا به ما چه مربوط ؟
ما مسافریم و باید به راه خود ادامه دهیم .
در پارک ها مگر چه اتفاقی می تواند بیفتد
که جای پنجه های من را پاک کند از سرنوشتم ؟
من همین جایم ، جفت این سرسره ی لوس
و اشاره هایی که جای درخت ها را هی عوض می کند
به من چه مربوط که آن ها
رویاهای شان در دست بچه ها
شیرین و سرد و سفید ...
به من چه مربوط که در تاب ها
گاهی مرگ جا می ماند و دامنش پس می رود ؟
من که هر چه می گردم در جیب هایم
جز همان امعا و احشای قدیمی چیزی نیست
و این مورچه که بر گردن تو راه می رود
عجیب حواس مرا پرت کرده .
در پارک ها به نوبت خاموش می شوند چراغ ها
و این دست جا مانده
که هنوز هم با فواره ها گرم بازی است
آیا قلب من را نجات خواهد داد ؟
تو می گویی : شاید !
و من با انگشت هایی در مسیر چشم تو
پیر می شوم .
و حالا رو به روی تو از همه جا پاک تر است
و این دوچرخه ی الکی
خراب گوشه ی حیاط و
چند بسته سیر خسته
کز کرده به دیوار ...
اما باد ،همین که بیاید غربتی ات می کند
و « من از نیل آبی نوشیده ام » هم
چاره نمی کند لامصب !
اما بیژن خودش گفت
که یک دانه برنج کنج لبت بود
و من این طور گرسنه می شدم
و سبزی دگمه های پیرهنت هم
البته نشانی خوبی ...
رو به روی تو بودیم و
با پیراهن حساس بودیم و
یک تکه از پازل
در ما گیر کرده بود و درنمی آمد
و نعمت نفتی نمی آمد
و صدای آن بچه ی بلعیده در نمی آمد
و خرچنگ هم به راه راست
لابد که نمی آمد
و اف ! که خسته شدم ...
و این همه یعنی که رو به روی تو
با خود قرار هم که نگذاریم
کیف می دهد
پا گذاشتن بر سیمانی که خیس است
تا مثل تو نگاه کنیم
به پیراهن سفید تنگ شده
و در مایه ی دشتی بخوانیم :
خوب البته که همین طور
شاید هم که بله دیگر ...
اما به خدا پاک تر است
و اداره ی بهداشت هم
یک پیت اشک فرستاده
یعنی که حق
بدجوری به جانب ماست .
پرنده از ترس تکرار نپرید و
فردین هم ـ محرمانه بگویم ـ
بعد از هزار سال هوس کرد
اندکی هم بمیرد و گر نه ...
گوشی دست تان ، یک لحظه دست تان
تا به سنگ ، ماهی
برنامه ی امروزشان را بدهم
و باز رو به روی تو همین که
شاخم نصف شده ست .