تبليغاتX
. JavaScript Codes

JavaScript Codes
 

دوستان من

به دلیل مسافرت تا روز جمعه نمی توانم پاسخگوی محبت های شما باشم

روز جمعه با شما خواهم بود . بدرود تا درودی دیگر

+ قلم کار  86/07/24ساعت 22  توسط بهزاد  | 

 

این که تو را نشسته ببینم

در اولین ملاقات رسمی

این که عینکی این طور

عقربه های دریای پشت خود باشد

که پسر سید فتاح

جای اسم شب و این حرف ها

یک بینی قابل توصیف مطالبه کرده

در یک شب مهتابی ....

دست بردار !

تو و خریدن خانه های شفاهی؟

بگویم در سر رسید شخصی

چه قدر صاعقه انبار کرده ای

برای این تو و آن من ؟

و آن روز در " کافه ی شوکا "

که ماهی و قهوه خوردیم

و از زندگی حرف زدیم

چه قدر حادثه روی دستت مانده بود

که مدرنیزمت را به مخاطره می انداخت ...

گوشتان به من باشد !

این که تمام کتاب هایت

در یک فساد فطری - اداری

کنسرو فیل می شود با تاریخ منقضی

و دختری جوان

درباره ی نویسنده ی قرن بگوید :

" قصه هایش که آموزنده اند ، هیچ

خودش هم  عین عمر شریف است ... "

دست که برنمی دارد !

اخوی !

اهل رفت و آمد هم که نباشی

باز شدن پنجره ات همان و

شیشکی بودن این همه کاج ، همان !

و علنا بگویم که شعله های آرمان شما

همین بخاری برقی بود

با ۲۰۰۰ وات و اتصال های پیاپی .

گوشتان با من !

این که در اولین ملاقات

این طور کز کرده ای

و معلوم نیست این ها که سرک می کشند

از گوش و بینی و دهانت

واقعا هیچ خطری ندارند برای حضار

و  و  و  .....

اعتراف کنم کم آوردم

در مسابقه ای که قانونش وریدی ...

و از باخت ، همیشه

نیمی فقط بر ذمه ی توست .

 

تو و این زار گرفتن ها به نطفه ها و جسدها

تو و این سفارش ابدی که مراقب خودت باش

علی الخصوص در شب تاریک

و در سر سطر .

+ قلم کار  86/07/19ساعت 15  توسط بهزاد  | 

 

خلوت کرده ام

مثل دارکوبی با نوکش

که از شهوت روایت

هم چنان دارکوب است

و این جاست سطری که حرفش رفته بود

آمده ، سفره را گشوده

که تست شوم از دست دوستانی

از پیش و پس شان آه ...

که دستمال کاغذی پرچم نسلی است

که مغزش را

از تمام منافذ خود بیرون ریخت

و ای ی ی ی ...

چه روزگاری بود

یک هیس

بیمارستان را نجات می داد و

در حساس ترین جای دوئل

همیشه بودایی نازل شده

یا قطعه ی جدیدی از " باخ "

مثل زرافه که گردنش را داد

به سودای گمنامی - و نشد .

همیشه زودفهم ترند نفهم ها !

و حالا که خلوت کرده ای

گوشت را بیاور تا هیچ نگویم

در وضعیت صفر ، به احترام خود

با طویله ای که آن شب

از آینده گفتیم

و لای حرف های ما آروغ زد .

 

شوش ، ای خلوت سنگی !

تاریخ این زنبقی است

که از بناگوش تراشیده ام

و خسرو به جارو برقی کشیده می شد

و گمان ما این که شوخی است

خون خلوت با غیژ غیژ کندش

و پاورقی های یابو یابو عاطفه  و ...

فیس س س س ....

( ببخشید لازم بود ! )

 

بیا ، به خلوتم بیا

تا جمع و جورت کنم

از نامه هایی که هرگز نرسیدند

و پزشکی که نقض شد

با نفثة المصدور  ،

مثل مریم

که به تمامی بوی خودش بود

و من که خلوت کرده ام با دختری

- دفترچه ی سفید صد برگ -

مثل  ای ی ی ی ...

چه روزگاری بود !

بشکن بشکن بود و

قرار بود که نشکنم - اما

این اتاق های پر از من

چه خالی است از من .

 

و آن سه سوار ایستادند و

سه بهره از روز رفته

به پادشاه ستارگان درنگریستند ...

 

هر چیز می توانست اتفاق بعدی شود - اما

خلوت کرده ام با گیر سری

که صاحبش رفته بمیرد و برگردد .

 

+ قلم کار  86/07/11ساعت 8  توسط بهزاد  | 

 

 

سرباز به تفنگش گفت  :

 

 « گوسفنده اون قدر قشنگ بود

 

كه انگار  يكي از تابلوهاي "  ون گوگ "

 

اما مي دوني كه ....

 

خيلي گرسنه بودم ... »

 

و تفنگ حرفي نداشت

 

به تيرهايش فكر مي كرد

 

و اين كه چگونه

 

از پوست داخل شود ،

 

گوشت را بشكافد ،

 

از استخوان بگذرد و ...

 

از دور ، بر برجك ديده باني

 

تنها سر سربازي ديده مي شد

 

با نوك تفنگش  ....

 

+ قلم کار  86/07/04ساعت 9  توسط بهزاد  | 

 
Type Writer Status Bar