دوستان من
به دلیل مسافرت تا روز جمعه نمی توانم پاسخگوی محبت های شما باشم
روز جمعه با شما خواهم بود . بدرود تا درودی دیگر
این که تو را نشسته ببینم
در اولین ملاقات رسمی
این که عینکی این طور
عقربه های دریای پشت خود باشد
که پسر سید فتاح
جای اسم شب و این حرف ها
یک بینی قابل توصیف مطالبه کرده
در یک شب مهتابی ....
دست بردار !
تو و خریدن خانه های شفاهی؟
بگویم در سر رسید شخصی
چه قدر صاعقه انبار کرده ای
برای این تو و آن من ؟
و آن روز در " کافه ی شوکا "
که ماهی و قهوه خوردیم
و از زندگی حرف زدیم
چه قدر حادثه روی دستت مانده بود
که مدرنیزمت را به مخاطره می انداخت ...
گوشتان به من باشد !
این که تمام کتاب هایت
در یک فساد فطری - اداری
کنسرو فیل می شود با تاریخ منقضی
و دختری جوان
درباره ی نویسنده ی قرن بگوید :
" قصه هایش که آموزنده اند ، هیچ
خودش هم عین عمر شریف است ... "
دست که برنمی دارد !
اخوی !
اهل رفت و آمد هم که نباشی
باز شدن پنجره ات همان و
شیشکی بودن این همه کاج ، همان !
و علنا بگویم که شعله های آرمان شما
همین بخاری برقی بود
با ۲۰۰۰ وات و اتصال های پیاپی .
گوشتان با من !
این که در اولین ملاقات
این طور کز کرده ای
و معلوم نیست این ها که سرک می کشند
از گوش و بینی و دهانت
واقعا هیچ خطری ندارند برای حضار
و و و .....
اعتراف کنم کم آوردم
در مسابقه ای که قانونش وریدی ...
و از باخت ، همیشه
نیمی فقط بر ذمه ی توست .
تو و این زار گرفتن ها به نطفه ها و جسدها
تو و این سفارش ابدی که مراقب خودت باش
علی الخصوص در شب تاریک
و در سر سطر .
خلوت کرده ام
مثل دارکوبی با نوکش
که از شهوت روایت
هم چنان دارکوب است
و این جاست سطری که حرفش رفته بود
آمده ، سفره را گشوده
که تست شوم از دست دوستانی
از پیش و پس شان آه ...
که دستمال کاغذی پرچم نسلی است
که مغزش را
از تمام منافذ خود بیرون ریخت
و ای ی ی ی ...
چه روزگاری بود
یک هیس
بیمارستان را نجات می داد و
در حساس ترین جای دوئل
همیشه بودایی نازل شده
یا قطعه ی جدیدی از " باخ "
مثل زرافه که گردنش را داد
به سودای گمنامی - و نشد .
همیشه زودفهم ترند نفهم ها !
و حالا که خلوت کرده ای
گوشت را بیاور تا هیچ نگویم
در وضعیت صفر ، به احترام خود
با طویله ای که آن شب
از آینده گفتیم
و لای حرف های ما آروغ زد .
شوش ، ای خلوت سنگی !
تاریخ این زنبقی است
که از بناگوش تراشیده ام
و خسرو به جارو برقی کشیده می شد
و گمان ما این که شوخی است
خون خلوت با غیژ غیژ کندش
و پاورقی های یابو یابو عاطفه و ...
فیس س س س ....
( ببخشید لازم بود ! )
بیا ، به خلوتم بیا
تا جمع و جورت کنم
از نامه هایی که هرگز نرسیدند
و پزشکی که نقض شد
با نفثة المصدور ،
مثل مریم
که به تمامی بوی خودش بود
و من که خلوت کرده ام با دختری
- دفترچه ی سفید صد برگ -
مثل ای ی ی ی ...
چه روزگاری بود !
بشکن بشکن بود و
قرار بود که نشکنم - اما
این اتاق های پر از من
چه خالی است از من .
و آن سه سوار ایستادند و
سه بهره از روز رفته
به پادشاه ستارگان درنگریستند ...
هر چیز می توانست اتفاق بعدی شود - اما
خلوت کرده ام با گیر سری
که صاحبش رفته بمیرد و برگردد .
سرباز به تفنگش گفت :
« گوسفنده اون قدر قشنگ بود
كه انگار يكي از تابلوهاي " ون گوگ "
اما مي دوني كه ....
خيلي گرسنه بودم ... »
و تفنگ حرفي نداشت
به تيرهايش فكر مي كرد
و اين كه چگونه
از پوست داخل شود ،
گوشت را بشكافد ،
از استخوان بگذرد و ...
از دور ، بر برجك ديده باني
تنها سر سربازي ديده مي شد
با نوك تفنگش ....