تبليغاتX
. JavaScript Codes

JavaScript Codes


 

 

شانزدهمین نشست ماهانه‌ی شعر وازنـا، ساعـــــت ٥

 بعد از ظهر، روز چهارشنبه ٣٠/ ٨ / ٨٦ در محـل

مؤسسه‌ی فرهنگی – هنری کارنامه برگزار می‌شود.

عزت قاسمی، بهـزاد خواجات و علی قنبـری کـــــــه

هر سه از شاعران صاحب‌نام استان خـــوزستان‌انـد،

 میهمانان ویژه‌ی این جلسه هستند.

 طبق روال نشسـت‌های قبلی وازنا، میهمانـان ایـــن

جلسـه علاوه بر شعـرخوانـی از تجـــــارب ادبــی و

 دیدگاه‌های خود درباره‌ی شعــر امروز ایــــــران و

 شعر جنوب با حاضران سخـــن خواهند گفت و به

پرسش‌های آنان پاسخ خواهند داد.

 در ادامه‌ی جلسه، چنان‌چه فرصتی باقــی مانـــده

 باشد، دیگر شاعران حاضر به شعـــــــرخـــوانی

خواهند پرداخت. خاطرنشان می‌شـــود کــه ورود

برای عموم علاقه‌مندان آزاد است.

 

هیئت تحریریه‌ی وازنا

 

+ قلم کار  86/08/24ساعت 22  توسط بهزاد  | 

 

مثل مدادی در قرار تکوین

امروز رأس هشت و چهل و پنج دقیقه

مثل رابعه

در دو راهی یک جفت بال - عطری از پاریس

مثل خودم

که الحمدالله پرده زودتر بالا نرفته

تا نفس اماره ام را در دعا ببینید

( سنگین سنگین مشیت لاک پشتی

سنگین سنگین ساعت مطول )

مثل همین تو

که اگر خلاصه کنم از غار آمده ای

تا با خرید بلیت سینما

چرخ چرخ چرخ ...

نقطه این جاست ، مرکز من

وارد اگر شوی ، خارج شده ای

نقض می شوم من

چرخ چرخ چرخ ...

( سنگین سنگین رسیدن انگور

سنگین باد

سنگین جنین انتحاری )

مثل روحی با علامت استاندارد

تخته نردی سه طرفه

که " بو یحیی " به راه انداخته

شربت سیاه سرفه از پر قنداق

و ایستادن به گفتن این که :

" لاهه با ما کاری ندارد درست ...

اما چگونه یک دفترچه ی تلفن

از الف تا یای توطئه...

که آدم آدم بماند

بماند ... "

( سنگین سنگین گوری با ضمانت آمرزش

سنگین عود

سنگین سنگین شعر آخر

در ورسیون های ستاره و کشک )

مثل امروز ، نه بامداد

این جا که اگر بودم چیز دیگری نمی بود

هفت جلد شده ام

و یک یک شما ساختار منید

که شکستن تان هیهات !

مردانه هم نیست

که همه درست در متن من

وزنه های خود را بردارند

پس ول کن تا ول کنم

( سنگین سنگین سنگ

با انشای تازه

در وصیت های پس از این ... )

 

+ قلم کار  86/08/18ساعت 19  توسط بهزاد  | 

 

« تیرداد نصری » درگذشت .

انگار مرگ سالها در جدال با تیرداد نصری بود این اتفاق نابهنگام

را به جامعه ادبی ایران تسلیت می گویيم.

با نهايت تاثر تيرداد نصري متولد خطه سر سبز شمال در ســـــــال1331،

غروب دوشنبه به وقت ايران ( 7 /8/ 86) در يكي از خيابان هـــاي لندن

دور از سرزمين مادري و ياران هميشگي در اثر سكته قلبي در گذشت.

او همواره با مقالات ارزشمند و نقدهاي مفيد خود به طور چشم گيــري

آثار شاعران را تحت شعاع قرار مي داد، به جرات می توان گفت کـــــــه

قلم تواناي تيرداد نصري تاملات شاعرانه را برمي انگيخت او از اواخـــــر

دهه چهل همكاري صميمانه اي با مطبوعات داشت به طوريكه در مــدت

كوتاه توانست خود را به عنوان يك شاعر و منتقد موفق به جامعه ادبي

ايران معرفي كند، او از دوستان نزديك و صميمي زنده ياد بيژن نجــــدي

 بود. نقدهاي ارزشمند او بر آثار شاعراني چون :
مهرداد فلاح ، علي عبدالرضايي ،مسعود احمدي،فرشته ساري ،سلمان

هراتي ، زيبا كرباسي ،نمايانگر حضور پوياي اوست .

دو كتاب از اشعار تيرداد نصري به صورت اينترنتي منتشر شده است.

www.tirdadnasri.com


www.nasri2.blogfa.com

http://tirdadnasri.blogfa.com



ايستگاه آخرين

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

پس از باران های بسيار

باران های بسيار

باران های بسيار

از قطار پياده شديم ، گفتيم :

« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »

در زير آسمانی خاکستر

از قطار

پياده شديم

اما دوباره قطاری

از دور می آيد

ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

(برای ما دست تکان می دهند

در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان

در نور آفتاب - دختران پسته و چای

در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ

برای ما دست تکان می دهد کوير )

ما پياده شديم

اين قطّار امّا

همچنان

می بَرد ما را

با خود .


روحش شاد و یادش گرامی باد !

 

                                                              حامد رحمتی

+ قلم کار  86/08/10ساعت 13  توسط بهزاد  | 

 

 

 

خستـه ام از آرزوهـــــا ، آرزوهـــــــای شــعـــاری

شوق پـرواز مجــــــــازی ، بال هــای استعـــــاری

 

لحظـه های کاغذی را  روز و شــب تکـرار کــردن

خــاطرات بایـگـانــــــی ، زنـــــدگی هـــــای اداری

 

آفتـاب زرد و غمگین ، پلـــــه های رو به پاییــــن

سقف های سرد و سنگین ، آسمان هـای اجــــاری

 

با نگاهی سرشکستــه ، چشم هایـی پینـــه بستــه

خسته از درهای بسته ، خسته از چشـم انتظــاری

 

صندلی های خمیـــده ، میـزهــای صـــف کشـــیده

خنده های لــب پریده ، گـریه هــــای اختیـــــــاری

 

عـصـر جدول های خالی ، پارک های ایـن حوالـی

پـرسه های بی خیالــــی ، نیمکت هـای خمــــاری

 

رو نوشـت روزها را روی هـم سنجـــاق کـــردم :

شنبـه های بی پناهی ، جمعـه های بی قـــــــراری

 

عــاقبـــــــــت پرونده ام را بـا غبــــار آرزوهـــــا

خــاک خواهد بسـت روزی ، باد خواهد برد بـاری

 

روی میــز خــالی من ، صفحــه ی بــــاز حـوادث

در ستـون تسلیـــــت ها ، نامــی از مـا یادگـــاری

 

 

که یعنی قیصر امین پور رفت تا بهارش را

در جهانی دیگر ادامه دهد .....

به احترامش بر می خیزم

 

 

+ قلم کار  86/08/08ساعت 20  توسط بهزاد  | 

 

در این مهمان خانه

به خودش نبرده هیچ چیز ، حتا ذره ای هم

نه هیچ بشقابی به دره های عمیق

نه هیچ استکانی به حضرت افلاطون .

با زندانش فرار کرده زندانی

ایست که بدهند

با لگن خاصره چه سازم

که چسبیده ، ول نمی کند

( ابولی رو می گم

که کلافه بود از سوسن بد پیله

و پاسپورت ماغ کشیدنش

هم جعل داشت و

هم  حروف پر از خلط  )

ولی این ترانه ی " مونامور " ...

که در بوی تند ادرار ، قهوه و تنباکو

بر شانه ات زده می گوید :

« تا سی سالگی

فکر این که خر نشوی یک وقت

تا چل سالگی این که شده ای یا نه ؟

و بعد از آن جمع کن گوش هایت را

از توی دست و پا نفله ! »

ولی این هق هق آخرین مرد

بر میز آخرین است

که در قبر نه سیگاری در کار است

و متاسفانه نه مزاحمی از تلفن

و می داند که ما از خود کپی شده ایم

هواپیما که دیر دیر برسد

تازه به موقع بوده

که پرندگان این حوالی

مزاج خوبی ندارند

از بس که گفتم

بلند بلند فکر نکنید و کردید !

پوست روشن

همینش بد است دیگر

هی مجبوری

به کوتوله های بنفش بگویی قایم شوند

پشت جگری ، معده ای ، چیزی

و تو رسمی رسمی آدم خودت باشی .

ولی این روایت پریشی

یعنی پیرمرد کنار پنجره

که فقط پیپ جوانی دارد و چه فایده ؟

این طور حکیم لا ادری نمی توان شد .

بگو ، بگو به مسافر کوپه ی پنج

که در تصادم با انجیر

به دره پرت می شود نه آسمان .

و شرم فندک جا مانده بر میز خالی این سمت

که : « ما سه نفر بودیم

یکی گفت و یکی شنید ،

اسمی هم رد و بدل شد

و خودش هم از توی روزنامه فهمید

که شیر شکار کرده ،

آخر شب تاریکی بود ... »

و حالا تمام !

نئون های خط خاموش !

و فاصله فاصله از خود به خود رسیدم

کس دیگری بود عینهو من

یک بشقاب این طرفش

افلاطونی در آن ور

که هر کس  این کاشی ها را

از خون نشوید با جاروی موی مادری ...

مثل مهمان خانه ای که یک باره محو شد

یک شرط ما فقط

اسکیت سواری در رخت خواب بود

و شطرنج در گوشه ی پاسارگاد

مات از کیشی که خود مات بود و

ساعت پنج ...

و گوشی سری

در زبانی  سری

بر کف مهمان خانه ی سری .  

+ قلم کار  86/08/02ساعت 8  توسط بهزاد  | 

 
Type Writer Status Bar