و سرانجام این بازار کویتی ها بود
که ما را قانع کرد
و شمردن آجرها یاد گرفتیم
و بالون ها با تبلیغ صابون جدیدی ...
دست نگه دار !
هزار بار گفته ام زندگی به من چه مربوط
هزار بار ...
و زبان چینی تا یادش نگیری
ول نمی کند که ...
از بار آخر تنها همین
که کراوات قرمز آن قدر عمر می کند
که به کفن ها بخزد
و ناف پژمرده را گواه بگیرد
تنها این که سرباز
قمقمه ی تیر خورده بالا گرفت
و کارخانه ها
جای گوزن ها حاضری دادند
( راستی تو بودی می گفتی
که بوی ادویه بی چراغ جلو
می زند یک بنده خدا را شل و پل می کند ؟ )
و سرانجام این عروسک زشت
به کیسه های فریزر می خندد
و کسی با مسواک شخصی اش
گیر کرده لای تاریخ و در نمی آید .